تبليغاتX
تفکری در خویش
 
 
   
 
 

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه
كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

 
 
 |    نوشته شده توسط سارا
 
 
   
 
  در تابستان سال ۱۹۹۱ پم رينولدز متوجه وجود تورم و برجستگى در شريان مغزش شد. رابرت اسپتزلر مدير انستيتو مغز و اعصاب فونيكس به مادر سه بچه آتلانتايى گفت كه ممكن است در حين عمل جراحى قلب او از كار بيفتد و نيز در طول مدت عمل فعاليت مغز او نيز متوقف شود و با وجود استفاده از كليه امكانات كلينيكى ممكن است او به مدت يك ساعت بميرد...

ادامه ی مطلب رو حتمآ بخونید...

منتظر نظرات گرمتون هستم!

 
 
 |    نوشته شده توسط سارا ادامه مطلب | 
 
 
   
 
 

عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب، شب و روز زهد می اندوختند.عابدان دلشوره داشتند و عبادت می اندوختند.
جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات. و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید. من اما پاکی و بی باکی. زیرا که آن عزیز ، پاک است و بی باک.
قرن هاست که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان می آیند و می روند و ما همچنان نگاه می کنیم و نمی دانیم برای آن عزیز ، کدام عزیزتر است، علم و زهد و عبادت یا پاکی و بی باکی!
فرشته ها حتما می آیند
فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.
خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.
می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی .مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...
کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آنسوتر منتظر است.مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند.

 
 
 |    نوشته شده توسط سارا
 
 
   
 
 

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی."

پرنده گفت: "من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم."

انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت: "نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.

 انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمی‌دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش می‌شود. "

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشم‌اش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه‌های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌"یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را كجا گذاشتی؟" 

انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!

متنی زیبا از عرفان نظرآهاری

 
 
 |    نوشته شده توسط سارا
 
 
   
 
  گفتم: خسته‌ام
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: فاذکرونی اذکرکم
.:: مرا یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای فرد کوچکی چون من ، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

 
 
 |    نوشته شده توسط سارا
 
 
   
 
  مروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من

 حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی

 یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه

شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم

چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو

 خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی

 جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و

در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم

 که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار

 هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی

 که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی

 و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون

را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت

 زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را

کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛

و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی

 و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در

کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش

را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگرانصبورباشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان

دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.


 خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم

منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم

 به من وقت بدهی.


آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،

می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...


                                                                دوست و دوستدارت:خدا
.

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
   
 
 

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دورتادور زندگی را فرا گرفته اند نمی شود از دیوارهای بلند بالا رفت .نمی شود سوک  کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .کاش این دیوارها پنجره  داشت ،کاش میشد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد

با این دیوارها چه می شود کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلأ فراموش کرد که دیواری هم هست ،شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند . شاید دریچه ای ،شاید شکافی ،شاید روزنی.

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای... بگذریم.

گاهی ساعت ها پشت دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم ، اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت ،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند.

دیوارهای دنیا بلند است ، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد. به امید آن که شاید در آن خانه باز شود،گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

آن طرف حیاط خانه خداست. 

و آن وقت هی در می زنم ، در می زنم، در می زنم ، و می گویم: "دلم افتاده توی حیاط شما ،می شود دلم را پس بدهید...؟"

کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند، اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار. همین .و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار... همین که...

من این بازی را ادامه می دهم. و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند،تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو.

آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم.

من این بازی را ادامه می دهم...

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
   
 
 

       یکی از بهترین نعمت هایی که خداوند متعال به بعضی عنایت می فرماید این است که لذت مناجات و راز و نیاز با خود را به وی می چشاند.چه بسیار اشخاصی که شنیدن فرازی هر چند کوتاه از دعاهایی که از اهل بیت رسیده موجبات هدایت آنان را فراهم کرده است. در این دعا ها معانی بلندی نهفته است که دل هر عاشقی را واله و شیدا می کند. دعاهایی چون : ابوحمزه ثمالی. جوشن کبیر. کمیل. مناجات خمس. عشر. مناجات مسجد کوفه و ... .در این شب های عزیز از خدا بخواهیم طعم عبادت و بندگی و ترک معصیت و لذت مناجات با خود را به ما عطا فرماید...

فرازی از دعای جوشن کبیر...

 

ای آنکه از مراد دل مشتاقانت آگاهی                      ای آنکه از ضمیر خاموشان با خبری

ای آنکه ناله خسته دلان را می شنوی                   ای آنکه گریه بندگان ترسان را می بینی

ای آنکه رواساختن حاجات نیازمندان بدست اوست   ای آنکه عذر توبه کنندگان را می پذیری

ای آنکه عمل مفسدان را (به زور) اصلاح نمیکنی      ای آنکه پاداش نیکوکاران را ضایع نمی گردانی

ای آنکه از قلوب عارفان دور نیستی                       ای بخشنده ترین بخشندگان

 

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
   
 
 

الهی

 

فاسقان زشتند

 

و زاهدان مزدور بهشتند

 

ای آفریننده خلقان از آتش و آب

 

فریادرس از ذل حجاب و فتنه اسباب

 

کریما گرفتار آن دردم که تو درمان آنی

 

بنده آن ثنایم که تو سزای آنی

 

من در تو چه دانم

 

تو دانی

 
 
 |    نوشته شده توسط
 
 
   
 
 

روزي مردي خواب ديد كه مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، كارهاي خوبي را كه در دنيا انجام داده ايد، بگوئيد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج كردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار كردم و هرگز به او خيانت نكردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه كرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي كردم.
فرشته گفت: اين هم يك امتياز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و كودكان بي خانمان را آنجا جمع كردم و به آنها كمك كردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي كه گريه مي كرد گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينكه خداوند لطفش را شامل حال من كند.
فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اكنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!

با تشکر از صهبای رضوان

 
 
 |    نوشته شده توسط سارا
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین